دنيا معکوس ميشود....

سلام خيلی وقته که آپ نکردم امروز اتفاقی افتاد که مجبور شدم بيام آپ کنم البته اپ ديتهای SMS همه رو پاک کردم چون اونجور که انتظار داشتم نشد .... دنيا عجيب غريب شده بعداز کلاس از دانشگاه رفتم يکی از شرکتهايی که باهش مدتهاست داريم کار ميکنيم و به قولی پشتيبانی سيستمهاش دستمون هست توی اون شرکت حسابدارش دختر رئيس شرکت هستش از من يکسال کوچيکتره متولد ۶۲ ....خيلی وقته که هم ديگه رو ميشناسيم چون زياد برو بيا دارم اونجا ولی امروز با روزهای ديگه فرق داشت رفتم اونجا براش پرينتری که ديروز ازمون خريده بود براش نصب کنم داشتيم درمورد کار و دانشگاه و خيلی چيزهای روزمره عادی ديگه صحبت ميکرديم که بعد از يک سکوت ۱۵ دقيقه‌ای يک حرف عجيبی بهم زد .... بهتر بگم يک خواسته عجيب .... همونجور که نگاهم ميکرد گفت : آقای فلانی با من ازداوج ميکنی 11.gif11.gif11.gif

{پشت سيستم همونطور که نشسته بودم خشکم زد خدای من چی داشتم ميشنيدم اونم از کی از دختر اقای فلانی اونم همچين دختری که شخصيتی محکمی داره باورم نميشد ....

 گفتم: چی گفتی ؟

دوباره بهم خنديدو گفت : گفتم ازت خوشم اومده دلم ميخواد باهت ازدواج کنم چون خيلی وقته ميشناسمت با تمام خلق و خوت آشنا هستم مرد ايده‌الم هستی ....

{داشتم ديگه سکته رو ميزدم ..... داشته يک دختر اونم نه يک دختر معمولی بلکه يک شخصيت ساخته شده و محکمی که من ميشناختم از من داشت رسماْ خواستگاری ميکرد ..... رفتم توی خودم و دست به هيچ کاری نميزدم فقط داشتم فکر ميکردم انگار خواب بود کابوس بود ولی نه واقعيت محض بودش .... يک ليوان آب خوردم و خودم جمع و جور کردم و نگاهش کردم}

 گفتم : چطور شد همچين جراتی کردی و همچين خواسته ای رو ازم کردی ..... گفت : آخه خوب توی اين چند سال ميشناسمت و از همه نظر با خصوصيات من جوری 

 گفتم: اگه بابات بفهمه ميکشتت 

گفت : بابام روی حرف من حرف نميزنه اگه بهم اعتماد نداشت هيچوقت کار حساب و کتاب شرکتش به من نمی‌سپرد 

{راست ميگفت حساب و کتاب همچين شرکتی کم کاری نبودش}

بهم گفت : اگه ميخوای دربارش فکر بکنی و نميخوای الان جواب بدی مشکلی نداره منتظر ميمونم

گفتم: نه همين الان جوابت ميدم 

گفت : خوب قبول ميکنی 

گفتم : نه

{ شروع کرد باهم به حرف زدن تا متقاعدم کنه و شرايطش گفتن به طوری که متقاعد کنه که فقط درخواستش به خاطر شخصيت خودم بوده و هيچی ازم نميخواد } راستشو بخواين وقتی به حرفهاش گوش ميکردم ميديدم حاظر با کمترين امکانات بسازه ولی جواب من يکی بود نـــــــــــــــــه !

پرسيد : چرا؟

مکثی کردم گفتم :کسی رو مدتهاست توی زندگيم دارم که خيلی دوستش دارم هرچند که ازم دوره ولی برام خيلی عزيز هستش که با هيچی عوضش نميکنم

يک نگاه عجيبی کرد و گفت : چطور پس توی اين مدت هيچ حرفی دربارش نزدی حتی يک کلمه که من بفهمم کسی رو داری ؟

گفتم : اگه دربارش صحبت نکردم علت بر نبودش نبوده .... شايد اينقدر برام عزيزه که ميخوام جزو بزرگترين اسرارم در عموميت زندگيم بمونه.... تا روزی که بهش برسم

{فقط داشت نگام ميکرد و هيچی نميگفت منم سريعی کارم جمع و جور کردم که زودتر برم چون داشتم توی اون جو خفه ميشدم کم کم ......تا اومدم برم دوباره صدام کرد البته اينبار به اسم کوچيک و گفت : حرف اول و آخرت بود ؟

گفتم : آره ..! از ازل تا ابد و خدا حافظی کردم و از شرکتشون اومدم بيرون

اومدم بيرون و فقط داشتم راه ميرفتم فکر ميکردم گيج و منگ بودم يکم حالم بهتر شد زدم زير خنده گفتم عجب ماجرايی بودش الان با اينکه چند ساعتی از ماجرا ميگذره فکر ميکنم همش اون چند ساعت يک خواب بود   

پ.ن.ن : {البته توی اون زمان  خيلی حرفهای ديگه زده شد بين من و اون درباره موضوع که خلاصه کردمش }  34.gif34.gif

/ 0 نظر / 18 بازدید