يکی زين پرده عالم به در آيد ...

يکی زين عالم به در آيد با من خسته بگويد ...

تا با او بگويم ز غم سوختن دوری او   ..... اما او نگريد برايم

تا با او بگويم از درد وجودم  ز نبودش در کنارم .... اما او ننالد

با که بگويم از عشق وجودم ز نبودش .... اما آن  نگويد غريبی غريبه

با که بگويم از آنچه که هستم .... اما او نگويد تو کيستی غريبه

عالم ز فرياد زنم من که وجودم همه سوخت برايش

     اما چه گنه کردم که اين گونه بود ثوابش 

يکی زين پرده در آيد بگويد توی کيستی تو نيستی

شايد که باور کنم زين عالم راز نبود را

هر چند که  هزاران زين پرده در آيند ..... نتوانم گفت غمم را

**********************************

اينو نوشته رو برای اين نوشتم که خيلی ها ميگفتن چرا نمينويسی چرا نميگی شايد سبک بشی .....!!

سلام بازم مثل هميشه هستم .... دارم راه ميرم ميشينم نگاه ميکنم به زمين و آسمونش .... شکرش ميگم برای هرچی که بهم داده يا نداده يا ازم گرفته ..... چون قبولش دارم چون هرچی خواستم بهم داده ..... اگه نميداد هم بازم شکرش ميکردم چون تنها کسی هست که باهم هست ، درد دلم گوش ميده ميتونم باهش توی تنهايی‌هام حرف بزنم .... اگه خطايی هم بکنم رهام نميکنه بره اينقدر دوستم داره که توی همه حالتها کنارم مونده ......  وقتی قبولش نداشتم وقتی پشتم بهش کردم بازم باهم بوده نگذاشته بهم آسيبی برسه ..... حتی بيشتر هوام داشته تا پيشش برگردم ..... وقتی صداش ميزنم آرومم ميکنه .... وقتی دلم پره دارم منفجر ميشم از غم و غصه وقتی که ديگه ظرفيتم به حد نهايت رسيده با تمام وجود با صدای بلند صداش ميزنم .... دور از همه اين آدمها توی دل شب توی بيابون تاريک و سردش که فقط خودش تنهاست  صداش ميزنم ...... توی دل شب صداش ميزنم چون ميدونم همه خوابن .... خيلی وقته بهم ياد داده که هر وقتی پر شدم داشتم منفجر ميشدم وقتی ميرسه که نميتونم هيچی بگم و هيچ جا بنويسم ..... از تمام دردها و رنج‌ها و غصه ها ..... برای اينکه سبک بشم برم توی بيابونش توی دل شب سرد و تاريک بدون هيچ ترس و هراسی صداش بزنم ..... بهش بگم خداجون چقدر دوستت دارم اگه تو نبودی نميدونستم چه کار بايد بکنم ....برم فقط واسه اون گريه کنم به غير از ا ون هيچ کس ديگه اشکام نبينه .... آخه فکر ميکنم حتی در و ديوار خونه و اتاقم ديگه لياقت ندارن ... لياقت ندارن که حرفها و درد ودلهام بشنون گريه هام ببينن ..... چون مدتهاست می‌بينن ..... کجا درد و دلم بگم و خودم سبک کنم تمام نفرت و حسد و طمع و هزارتا چرک ديگه رو به غير از بيابون بيکران و بی منت خودت کجا دفن کنم ..... شايد به ظاهر سرد شايد به ظاهر تاريک شايد به ظاهر ترسناک هستش ولی آرومه .... فقط صدای بی منت باد ميشنوی که اون موقع شب به صورتت سيلی ميزنه ولی نه از سر قصد بلکه از سر اغتضا ..... ولی لذت ميبری ..... روی خاک بيابونش  ميخوابی و توی بغلت ميگيری های های گريه ميکنی و فقط اون صدا ميزنی ..... چقدر لذت داره عنصری رو توی بغلت بگيری که از اون بوجود اومدی .... چه لذت داره توی بغلت بگيری يک زمين خشن و سخت و زمخت ، يخ زده رو که آرومت ميکنه  !! بعد ساعتها که سر از زمينش بر ميداری با چشمهای خيس يک نگاه به اون جايی ميندازی که چشمات اونجا بوده و خاک سخت ، زمخت تبديل به گل نرم و خوشبوی کرده ......  احساس سبکی ميکنی ميخوای پرواز کنی ميخوای ديگه نمونی ..... دوباره فرياد ميزنی ميگی بيا منو ببر ..... ميخوای چه کار کنم اينجا !! اينجا واسم مثل يک قفس ميمونه مگه دوستم نداری زود باش بيا ببرم ...........

/ 0 نظر / 10 بازدید